تبليغاتX
کوچه باغ
 
   
  من از عطر آهسته ی هوا می فهمم

تو باید تازگی ها

از اینجا گذشته باشی.

 

گفت و گوی مخفی ماه و

پرده پوشی آب هم

همین را می گویند.

 

دیگر نیازی به دعای دریا نیست

گلدان ها را آب داده ام

ظرف ها را شسته ام

خانه را رفت و رو کرده ام

دنیا خیلی خوب است

بیا!

 

علامت خانه بودن من

همین پنجره ی رو به جنوب آفتاب است

تا تو نیایی

              پرده را نخواهم کشید.

                                                 (سید علی صالحی) 

 

پ ن۱: خیلی معذرت می خوام که مدت طولانی نتونستم آپ کنم و این به خاطر مشکلاتی بود که داشتم.

پ ن۲: این آخرین یادگاریه که رو دیوار این کوچه باغ تو سال ۸۷ می نویسم و پست جدید انشاالله تو سال جدید، سال نو مبارک.

و باز هم:

           دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  مادربزرگ

گم کرده ام در هیاهوی شهر

آن نظر بند سبز را

که در کودکی بسته بودی به بازوی من

در اولین حمله ناگهانی تاتار عشق

خمره دلم

بر ایوان سنگ و سنگ شکست

دستم به دست دوست ماند

پایم به پای راه رفت

من چشم خورده ام

من چشم خورده ام

من تکه تکه از دست رفته ام

در روز روز زندگانیم

                                 ( مرحوم حسین پناهی )

 

پ.ن۱:ایام سوگواری سالار شهیدان و ۷۲ تن یاران وفادارش رو به همه هموطنان عزیز تسلیت عرض می کنم.

پ.ن۲:به دلیل علاقه شدیدی که به رضا صادقی خواننده محبوب کشور دارم یک وبلاگ با نام سلطان مشکی برای حمایت از ایشون درست کردم که لطف کنید و با کلیک بر روی نام سلطان مشکی به اون وبلاگ هم سری بزنید.

 

دعوتت می کنم امشب به نبودنم به یادم ...

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سوت قطار

از ایستگاه می گذرد

دنباله ی قطار

                   انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش

                              تنها تویی که دست تکان می دهی

آنگاه

در چارچوب پنجره ها

                           شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

                         در دود

                                    دود

                                            دود ...

                                                 ( مرحوم قیصر امین پور )

پ.ن: دو روز پیش سالگرد وداع مرحوم قیصر امین پور با این دنیای فانی بود، روحش شاد و یادش گرامی باد.


آنان که از باده ی وفا مستند سلام ما برسانید هر کجا هستند...

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  حرف هاي ما هنوز ناتمام

 تا نگاه مي كني:

                        وقت رفتن است

باز هم همان حكايت هميشگي!

پيش از آنكه باخبر شوي

لحظه عزيمت تو ناگزير مي شود

آي....

اي دريغ و و حسرت هميشگي!

ناگهان چقدر زود دير مي شود!

                                                             ( قیصر امین پور )


آنان که از باده ی وفا مستند سلام ما برسانید هر کجا هستند...

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  بیا به آستانه ی در تکیه کنیم

چشم به راه،

                  منتظر آمدن کسی

کسی که آفتاب سرخ را

با دستان سبز خویش

به خاکیان خاکستری

                             هدیه خواهد کرد.

پ.ن۱: مطلب بالایی دست نوشته ای است از برادرم محمد

 نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم.

پ.ن۲: ( کاش و ای کاش امشب ببارد باران ) جدی نگیرید !

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  رفته بودم سر حوض

تا ببینم شاید عکس تنهایی خود را در آب

آب درحوض نبود

ماهیان می گفتند

هیچ تقصیر درختان نیست

ظهر دم کرده تابستان بود

پسر روشن آب لب پاشویه نشست

و عقاب خورشید آمد او را به هوا برد که برد

به درک راه نبردیم به اکسیژن آب

برق از پولک ما رفت که رفت

ولی آن نور درشت

عکس آن میخک قرمز در آب

که اگر باد می آمد دل او پشت چین های تغافل می زد

چشم ما بود

روزنی بود به اقرار بهشت

تو اگر در تپش باغ خدا را دیدی همت کن

و بگو ماهی ها حوضشان بی آب است

باد می رفت به سر وقت چنار

من به سر وقت خدا می رفتم .

                                                                   ( سهراب سپهری )

سهراب زیبا نوشت و خسرو شکیبایی زیباتر گفت که "من به سر وقت خدا می رفتم"  

آری خسرو شکیبایی نیز به سر وقت خدا رفت

روحش شاد و یادش گرامی.

دکلمه شعر "پیغام ماهی ها" که با صدای نازنین "خسرو شکیبایی" است را می توانید از لینک زیر دانلود کنید:

 پیغام ماهی ها

آنان که از باده ی وفا مستند، سلام ما برسانید هر کجا هستند.

یا علی ...

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  دامن مکش به ناز که هجران کشیده ام

نازم بکش که ناز رقیبان کشیده ام

 

شاید چو یوسفم بنوازد عزیز مصر

پاداش ذلتی که به زندان کشیده ام

 

از سیل اشک شوق، دو چشمم معاف دار

کز این دو چشمه آب فراوان کشیده ام

 

جانا سری به دوشم و دستی به دل گذار

آخر غمت به دوش دل و جان کشیده ام

 

دیگر گذشته، از سرو سامان من مپرس 

من بی تو دست از این سرسامان کشیده ام

 

تنها نه حسرتم غم هجران یار بود

از روزگار سفله دو چندان کشیده ام

 

بس در خیال هدیه فرستاده ام به تو

بی خوان و خانه حسرت مهمان کشیده ام

 

دور از تو ماه من همه غم ها به یک طرف

وین یک طرف که منت دونان کشیده ام

 

ای تا سحر به علت دندان نخفته شب

با من بگو قصه که دندان کشیده ام 

 

جز صورت تونیست  بر ایوان منظرم

 

افسوس نقش صورت ایوان کشیده ام

 

 

از سرکشی طبع بلند است شهریار

 

پای قناعتی که به دامان کشیده ام

 

                                           ( سید محمد حسین بهجت تبریزی )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد
به جویبار که در من جاری بود
به ابرها که فکرهای طویلم بودند
به رشد دردنک سپیدارهای باغ که با من
از فصل های خشک گذر می کردند
به دسته های کلاغان
که عطر مزرعه های شبانه را
برای من به هدیه می آوردند
به مادرم که در اینه زندگی  می کرد
و شکل پیری من بود
و به زمین که شهوت تکرار من درون ملتهبش را
از تخمه های سبز می انباشت سلامی دوباره خواهم داد 
می ایم می ایم می ایم
با گیسویم : ادامه بوهای زیر خک
با چشمهایم : تجربه های غلیظ تاریکی
با بوته ها که چیده ام از بیشه های آن سوی دیوار
می ایم می ایم می ایم
و آستانه پر از عشق می شود
و من در آستانه به آنها که دوست می دارند
و دختری که هنوز آنجا
در آستانه پرعشق ایستاده، سلامی دوباره خواهم داد

                                                                               ( فروغ فرخزاد )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

قصد جان می کند این عید و بهارم بی تو
این چه عیدی و بهاری است که دارم بی تو
گیرم این باغ ، گلاگل بشکوفد رنگین
به چه کار ایدم ای گل ! به چه کارم بی تو ؟
با تو ترسم به جنونم بکشد کار ، ای یار
من که در عشق چنین شیفته وارم بی تو
به گل روی تواش در بگشایم ورنه
نکند رخنه بهاری به حصارم بی تو
گیرم از هیمه زمرد به نفس رویانده است
بازهم باز بهارش نشمارم بی تو
با غمت صبر سپردم به قراری که اگر
هم به دادم نرسی ، جان بسپارم بی تو
بی بهار است مرا شعر بهاری ،‌آری
نه همیه نقش گل و مرغ نیارم بی تو
دل تنگم نگذارد که به الهام لبت
غنچه ای نیز به دفتر بنگارم بی تو

                                                      ( حسین منزوی )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  روزی از روزها

شبی از شبها

خواهم افتاد و خواهم مرد

اما میخواهم هر چه بیشتر بروم تا هر چه دورتر بیفتم ...

تا هر چه دیرتر بیفتم

هر چه دورتر و دیرتر بمیرم

نمیخواهم حتی یک گام یا یک لحظه پیش از آنکه میتوانسته ام بروم و بمانم افتاده باشم

و جان داده باشم ...

                                   ( دکتر علی شریعتی )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  کاش در دهکده عشق فراوانی بود
توی بازار صداقت کمی ارزانی بود
کاش اگر گاه کمی لطف به هم میکردیم
مختصر بود ولی ساده و پنهانی بود
کاش به حرمت دلهای مسافر هر شب
روی شفاف ترین خاطره مهمانی بود
کاش دریا کمی از درد خودش کم می کرد
قرض می داد به ما هرچه پریشانی بود
کاش به تشنگی پونه که پاسخ دادیم
رنگ رفتار من و لحن تو انسانی بود
مثل حافظ که پر از معجزه و الهامست
کاش رنگ شب ما هم کمی عرفانی بود
چه قدر شعر نوشتیم برای باران
غافل از آن دل دیوانه که بارانی بود
کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها
دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود
کاش دل ها پر افسانه ی نیما می شد
و به یادش همه شب ماه چراغانی بود
کاش اسم همه دخترکان اینجا
نام گلهای پر از شبنم ایرانی بود
کاش چشمان پر از پرسش مردم کمتر
غرق این زندگی سنگی و سیمانی بود
کاش دنیای دل ما شبی از این شبها
غرق هر چیز که می خواهی و می دانی بود
دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم
راز این شعر همین مصرع پایانی بود

                                           ( مریم حیدرزاده )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  دريا شده است خواهر و من هم برادرش
شاعرتر از هميشه نشستم برابرش

خواهر سلام! با غزلی نيمه آمدم
تا با شما قشنگ شود نيم ديگرش

میخواهم اعتراف کنم هر غزل که ما
با هم سروده ايم جهان کرده از برش

خواهر! زمان، زمان برادرکشیست باز
شايد به گوش ها نرسد بيت آخرش

با خود ببر مرا که نپوسد در اين سکون
شعری که دوست داشتی از خود رهاترش

دريا سکوت کرده و من حرف میزنم
حس میکنم که راه نبردم به باورش

دريا! منم! هم او که به تعداد موج هایت
با هر غروب خورده بر اين صخره ها سرش

هم او که دل زده است به اعماق و کوسه ها
خون می خورند از رگ در خون شناورش

خواهر! برادر تو کم از ماهيان که نيست
خرچنگ ها مخواه بريسند پيکرش

دريا سکوت کرده و من بغض کرده ام
بغض برادرانه ای از قهر خواهرش
 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

روزی

خواهم آمد، و پیامی خواهم آورد

در رگ ها، نور خواهم ریخت

و صدا خواهم در داد: ای سبدها تان پر خواب! سیب آوردم، سیب سرخ خورشید

 

خواهم آمد، گل یاسی به گدا خواهم داد

زن زیبای جذامی را، گوشواره ای دیگر خواهم بخشید

کور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ !

دوره گردی خواهم شد، کوچه ها را خواهم گشت، جار خواهم زد: آی شبنم، شبنم، شبنم

ره گذاری خواهد گفت: راستی را، شب تاریکی است

کهکشانی خواهم دادش

روی پل دخترکی بی پاست، دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت

هرچه دشنام، از لب ها خواهم برچید

هرچه دیوار، از جا خواهم بر کند

رهزنان را خواهم گفت: کاروانی آمد بارش لبخند !

ابر را، پاره خواهم کرد

من گره خواهم زد، چشمان را با خورشید، دل ها را با عشق، سایه ها را با آب، شاخه ها را با باد

و به هم خواهم پیوست، خواب کودک را با زمزمه زنجره ها

بادبادک ها به هوا خواهم برد

گلدان ها، آب خواهم داد

 

خواهم آمد، پیش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم ریخت

مادیانی تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد

خر فرتوتی در راه، من مگس هایش را خواهم زد

 

خواهم آمد سر هر دیواری، میخکی خواهم کاشت

پای هر پنجره ای، شعری خواهم خواند

هر کلاغی را کاجی خواهم داد

مار را خواهم گفت: چه شکوهی دارد غوک !

آشتی خواهم داد

آشنا خواهم کرد

راه خواهم رفت

نور خواهم خورد

دوست خواهم داشت.

                     (سهراب سپهری )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

خون هر آن غزل که نگفتم به پای توست

 

اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است

دنیا برای از تو نوشتن مرا کم است

اکسیر من ندانیکه مرا شعر تازه نیست

من از تو می نویسم و این کیمیا کم است

دریا و من چقدر شبیهیم گرچه باز

من سخت بیقرارم و او بیقرار نیست

با او چه خوب می شود از حال خویش گفت

دریا که از اهالی این روزگار نیست

امشب ولی هوای جنون موج می زند

دریا سرش به هیچ سری سازگار نیست

ای کاش از تو هیچ نمی گفتمش ببین

دریا هم این چنین که منم بردبار نیست

 

 

بارانی

 

با همه ی بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

آمده ام آن لحظه ی توفانی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آماده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوب ترین حادثه می دانمت

خوب ترین حادثه می دانی ام

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانیست که بارانی ام

حرف بزن حرف بزن سالهاست

تشنه ی یک صحبت طولانی ام

 

 

دلم برای خودم تنگ می شود

 

اگر چه نزد شما تشنه ی سخن بودم

کسی که حرف دلش را نگفت من بودم

دلم برای خودم تنگ می شود آری

همیشه بی خبر از حال خویشتن بودم

نشد جواب بگیرم سلام هایم را

هر آنچه شیفته تر از پی شدن بودم

چگونه شرح دهم عمق خستگی ها را ؟

اشاره ای کنم انگار کوه کن بودم

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خا ک اندامم چه خواهد ساخت

ولی

       بسیار مشتاقم از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

                                                ( علی شریعتی )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

سلام

امروز می خوام سه تا شعر بزارم که حتما آهنگ هر سه رو از برنامه کوله پشتی شنیدین.           

هر سه شعر سروده آقای فرزاد حسنی عزیز است و چه زیبا ...

شعر اول رو آقای رضا صادقی که بنده علاقه شدیدی به ایشون دارم با زیبایی هرچه تمام تر برای تیتراژ شروع برنامه کوله پشتی خوندن

 

دوباره روی شونم دستا ی تو دمیده

خورشید با تو بودن بیداره تا سپیده

ستاره رو نشون کن ابرۥ بگیر تو دستات

رنگین کمونۥ بردار وصله بزن به رویا

من با توام تو با من کاری نداره پرواز

این کوله پشتی ماست فصلی برای آغاز

یه دشت انتظاره اوج غریب پرواز

دل دل نکن عزیزم دل رو بزن به دریا

پرواز رسم ما بود در بارش گلوله

وقتی که لاله رویید در سینه یه کوله

من با توام تو با من کاری نداره پرواز

این کوله پشتی ماست فصلی برای آغاز

 

شعر دوم رو فکر کنم آقای حامی برای تیتراژ پایانی کوله پشتی ۴ خوندن

  

خداحافظي، گريه در يك غروبه      خداحافظي، رنگ دشت جنوبه
خداحافظي، غم توي كوله باره      خداحافظي، ناله ي قطاره
يه خط يادگاري، رو ديوار نوشتم     دل و جا گذاشتم، بريدم، گذشتم
دو تا قطره ي اشك روي شيشه حيرون

                                                يكي گريه ي من

                                                                  يكي مال بارون

چه غمگين جاده   چه بي رحم رفتن 

                                          جدا ميشم از تو  

                                                           جدا مي شي از من
يه قلب مسافر                        يه مرغ مهاجر
با يه دفتر از خاطرات قديمي       جدا ميشه از لحظه هاي صميمي
خداحافظي، گريه در يك غروبه    خداحافظي، رنگ دشت جنوبه
خداحافظي، غم توي كوله باره    خداحافظي، ناله ي قطاره
يه خط يادگاري، رو ديوار نوشتم   دل و جا گذاشتم، بريدم، گذشتم
دو تا قطره ي اشك روي شيشه حيرون

                                                يكي گريه ي من

                                                                   يكي مال بارون

 

شعر سوم رو آقای امیر علیزاده برای تیتراژ پایانی کوله پشتی ۳ خوندن

 

خداحافظ همين حالا همين حالا كه من تنهام

خداحافظ به شرطی كه بفهمی تر شده چشــــمام

خداحافظ كمی غمگين به ياد اون همه ترديد

به ياد آسمونی كه منو از چشم تو میدید

اگه گفتم خداحافظ نه اينكه رفتنت سادست

نه اينكه ميشه باور كرد دوباره آخر جادست

خداحافظ واسه اينكه نبندی دل به روياها

بدونـی بی تو و با تو هميــنه رسم اين دنيا

خداحافظ  خداحافظ همین حالا

                                          خداحافظ

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
  به کجا چنین شتابان  گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زین جا                  هوس سفر نداری

زغبار این بیابان                        همه آرزویم، اما، چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان

به هر آن کجا که باشد     بجز این سرا، سرایم       سفرت بخیر اما

               تو و دوستی، خدارا          چو از این کویر وحشت

به سلامتی گذشتی      به شکوفه ها، به باران     برسان سلام ما را

                                                                               ( شفیعی کد کنی )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

 عشق را
 می گویم 
 باید این حادثه را 
 از نگه سبز تو
 آغاز نمود
 عشق را 
 باید 
 از زمزمه
 بارش چشمان تو 
 با واژه احساس
 سرود
 و در این
 قدرت دریایی تو 
 کشتی توفان زده را 
 در دل امواج
 سپرد
 به تب حادثه غرق شدن
 مردن و آغاز شدن
 به هم آوایی قلب دو پرنده
 به سبکبالی اوج
 دل سپردن
 به شب هم نفسی
 راغب پرواز شدن
 آری
 عشق را
 باید ابراز نمود
 عشق را
 باید گفت
 
                                       ( ترانه جوانبخت )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
   
 

صبح است یا شب. آسمان دوباره غصه دار است انگار. ابرهای تیره سراسر شهر را همچون چتری، سایبان افکنده اند. بادی نیست، برقی نیست، غرشی نیست. آسمان با سکوت می گرید. بوی خوش نم در همه جا پیچیده. بوی باران، بوی برگ های تازه شسته شده، بوی شکوفه های درخت همسایه، بوی طبیعت رنگ و رو رفته شهر و بوی دوست داشتنی عشق.

دو کبوتر مهربانانه در کنار هم روی شاخه ای، زیر برگهای تازه شکفته شده نشسته اند. پهلو به پهلو و چشم در چشم. نوایی با صدای ریزش قطرات باران بر برگها می آمیزد. انگار که حرف های قشنگ عاشقانه می زنند. من حسودانه نگاهشان می کنم. بر می گردند و مرا می نگرند. احساس غریبی دارم. و باز صدایی می آید. گویی که برایم وردی می خوانند و چه زود اثر می کند. آرام می شوم. سکوت همچنان ادامه دارد و بوی باران هم، و عشق نیز. آرامش، سکوت، بوی باران و عشق.

بخشی از کتاب «آسمان لاجوردی» نوشته «مهرزاد پارس»

 TinyPic image

عشق را زیر باران باید جست

دوست را، زیر باران باید دید

با همه مردم شهر، زیر باران باید رفت

 

زیر باران باید رفت

واژه را باید شست

چشمها را باید شست، جور دیگر باید دید.

 

                                                       ( سهراب سپهری )

 
 
 |    نوشته شده توسط توحید
 
 

pctfx3.1

Lonely Girl Template

Interactive Multimedia CD Catalogue گروه طراحي چندرسانه اي وبلاگ رسانه گشت و گذار در دنياي رسانه هاي ديجيتال Medium Blog - Digital Media World قالبهاي رايگان سايت و وبلاگ Advanced Persian Blog Templates طراحي و توسعه وب سايت مركز طراحي و توسعه سي دي كاتالوگ

اطلاعات مربوط به كارگاه طراحي قالب: قالب هاي زيباي وبلاگ Template Design Workshop, دانلود قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, جزئيات قالب هاي رايگان Template Design Workshop, جستجوي قالب هاي وبلاگ Template Design Workshop, تماس با كارگاه طراحي قالب Template Design Workshop, درباره كارگاه طراحي قالب

pictofxt Farsi Blog برنامه نویسی تحت وب

ثبت سایت دامنه فارسی لینوکس سرور